یک بهار دیگه از عمرم گذشت و بهار دیگه ای شروع شده هرچقدر بزرگتر میشم درد و رنجامم بزرگتر میشن پشت سرمو نگاه میکنم از همه پستی بلندیا خودمو رد کردم هرچند همه پستی بوده و دست و پا زدن حالا که اینجام حس میکنم دیگه خیلی کم اوردمولی بازم مجبورم ادامه بدم... فقطم بخاطر چند تا دلیل که بزرگترینش سامه نمیدونم میشه یا نه ولی امیدوارم این مشکلاتم برطرف شن«بر من گذشته هر چه که پیش آمده و من در جبر روزگار بی پناه و سرگردان چون تک درختی در دل بیایان میان هجوم بوران و طوفان ریشه داده ام در دل خاک با خون دل که نباشد عاقبت سقوط یک تنه عریان میان این بیابان»
(برچسبها: سلام28سالگی)
[یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۴ | 9:1 | نویسنده: ð zahra&ali ð]
برچسب:
نویسنده: محمد زمانی
تاريخ: جمعه
30 آبان
1404 ساعت: 12:51